حسين فاطمى

107

گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )

به گمانش مرغى است . كمان كشيده تيرى رها ساخت . بر سينه طفل آمده ، از بامش به زير انداخت و هلاك شد . سلطان فرمود بروند و آن صيد را حاضر كنند تا بداند چه مرغى بوده . غلامان به سرعت رفتند و ان كودك را بر سريرى نهاده به خدمت سلطان آورند . چون نظر سلطان بر جنازه آن طفل افتاده ، بسيار بگريست و امر فرمود تا در آنجا خيمه برپا كنند و كسان طفل را حاضر نمايند . اتفاقا پدر آن طفل پيرمردى فقير بود . چون او را حاضر كردند ، امر فرمود طشتى را پر از زر كردند و شمشيرى بر روى او نهادند و نزد پدر آن طفل گذاردند . سلطان به او فرمود : اين است تيغ و سر و اين است طشت و زر ، هر يك را كه مىخواهى اختيار كن كه مرا طاقت عقاب در قيامت نيست . آن مرد زمين را بوسيد و سلطان را بخشيد . سلطان آن طشت زر را با رقم حكومت طالقان به او عطا فرمود و بدين سبب آن مرد از اربابان ثروت گرديده و صاحب مكنت شد . حكايت اصحاب رقيم در « منهج الصادقين » آمده است . نعمان بشير در حديث مرفوع به حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده كه : اصحاب رقيم سه تن بودند كه از شهر بيرون رفتند به جهت رفع بعضى از حوائج خود ، باران ايشان را گرفت . پناهنده به غارى شدند . چون در درون غار رفتند ، سنگى عظيم بر در غار افتاد و راه بيرون آمدن را مسدود ساخت . ايشان مضطرب و ملجأ شدند و طمع از جان برگرفتند و گفتند : هيچ كس بر حال ما مطلع نيست و بر فرض اطلاع ، كسى قادر بر رفع اين سنگ نيست . با يكديگر گفتند : طريقى كه موجب فتح باب و گشايش اين عقده شود جز اخلاص و تضرع و زارى به درگاه حضرت بارى نيست ، كه هر يك عمل صالحى كرده باشيم شفيع خود سازيم ؛ شايد كه حقتعالى ما را از اين مكان خلاصى بخشد . پس يكى از ايشان گفت : خداوندا ! تو عالمى كه من روزى مزدوران داشتم و از براى من كار مىكردند ، يكى از آنها وقت ظهر آمد . گفتم : تو نيز مشغول كار شو و مزد بگير . هنگام شام همه را مزد بدادم . يكى از آنها گفت : فلان از نيمه روز آمده ، مزد او را برابر من مىدهى ؟ ! گفتم : تو را با مال من چه كار است ؟ تو مزد خويش بستان و برو . در خشم شد و مزد نگرفته ، برفت . من آنچه مزد او بود ، گاوى خريدم و در ميان رمه گاو خود رها كردم و از او بچه‌ها متولد شد . پس از مدتى طويل ، آنمرد باز آمدم ضعيف و نحيف و بىبرگ و نوا شده ، و گفت : مرا بر تو حقى است . گفتم : چيست ؟ گفت : من همان